خرید بک لینک

درباره سایت

171

آخرین مطالب

امکانات وب

نشستیم توی اتاق ... لپ تاپ روی پاشه و داره چیزهایب که توی کلاس یاد گرفته رو تمرین میکنه ... این روزا سرش شلوغه ... درس میخونه ... سرکار میره ... و شدیدا درگیر کلاس کامپیوترش شده ... میگه میخواد سرشو از اسنم شلوغتر کنه ... رفتم نشستم پیشش ... سرشو میتره بالا و میگه داشتم به اون دوران ویزیت فکر میکردم ... چه سالی بود؟ گفتم ۹۱ ... یهویی دوتایی غرق میشیم توی اون سال ... آبان همون سال رفت برای ارشد ... حدود ۸ ماه قبلش شلوغ ترین زمان بوو براش ... سرکار و دکتر بدای دندوناش و پول شهریه ثابت دو ترم دانشگاهش ک مرخصی بود و همه این چیزها رو جمع کرد و آبان ماه رفت و ماهی یبار میومد ... منم اون موقع ۱۹ سالم بود ... داشتم برای کنکور رشته مورد علاقم مثلا درس میخوندم ... شلوغترین زمان زندگیم بود ... نه یه زمانی از شلوغترین زمانهام بود ... صبح زود توی سرمای دی ماه میرفتم سرکار ... ظهر میومدم نهار خورده و نخورده میرفت کار بعدی ... شبهامم درس میخوندم ... بعد نگاهم میکنه یهویی و میگه چرا میرفتی ... مشکل مالی که نداشتیم ... اصلا چه نیازی داشتی که بری و توی اون محیط باشی .... من هیچی ... تو سنت خیلی کم بود .... یهویی همینجوری مات میمونم و میگم آره ۱۹ سالم بود ... تازه از دو سه سال قبل ترش کار شروع کردم ... اونم محیطی که برای یه خانم بزرگترم مناسب نبود ... اما من میرفتم ... یهویی پرت میشم توی اون سال ... توی حسی که داشتم ... ۷ صبح باید حاضری شرکت میخورد ... بعدش دو سه ساعت میرفتم کتابخونه .... گاهی انقدر خسته بودم که سرمو میذاشتم روی میز و میخوابیدم ... هندزفری میزدم ... ساق دستامم میپوشیدم ... شالگردنمم میپیچیدم دور صورتم ... قدم میزدم ... راه میرفتم ... بعد از ظهرش با تمام بچگیم درک میکرد ... نصیحت میکردم ... روزگار جالبی بود .... یهویی میگه یا حتی دوران آموزشگاه ... صبح میومدی آموزشگاه و عصرم سرکار ... منم میگم دوران امتحانام بود و اون ترمم مشروط شدم ... بعد میگه از تمام گذشتم پشیمونم ... چرا کسی نبود ک راه درست نشون بده ... زیادی مستقل بودن خوب نیست ... بابام یادمون داد که حتی اگه سیب میخوای باید خودت بری از روی درخت برشداری و بخوری و این شد که زیر بیست شد کلی تجربه .... کلی سیبی که از درخت کندم و خوردم ... اوووومممم حالا که دارم فکرشو میکنم بدم نبود .... روزایی که گوشیمو حتی از کیفم در نمیوردم و شب ک میرسیدم خونه خودش به وای فای وصل میشد و کلی پی ام داشتم ... برامم مهم نبود و یعنی اصلا وقتشو نداشتم ک مرتب چکش کنم ... اوووومممم خوبه دارم آروم میشم

برچسب: نویسنده: باران جعفری تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 15:29

صفحه بندی